تبليغاتX
ترنم

ترنم

به نام آنکه تکیه بر نامش غروری جاودان است

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 19:18  توسط ترنم  | 

ای سواحل دلفریب

و ای دامنه های پر شکوه

چه طور دلتان می آید این قدر زیبا بمانید

ای پرنده کوچک که روی شاخه آواز می خوانی

از صدای تو دلم می گیرد

تو مرا به یاد روز های شیرینی می اندازی

که عشق دروغین من راست بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 20:54  توسط ترنم  | 

به کدامین گناه کشته شدند؟                
فاجعه قانا به روایت تصویر                                            
با تشکر از http://www.asemoni.com 
 



















 



















 




















 




















 


























 




















 




















 




















 


























 




















 





















 




















 



















 




















 





















 


























 





















 



















 



















 
















 




















 




















 






















 





















 




















 




















 




















 




















 




















 




















 





































                    

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 14:39  توسط ترنم  | 

نشاني

"خا نه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار

آسمان مكثي كرد

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

 

"نرسيده به درخت

كوچه باغي است كه از خواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه پر هاي صداقت آبي است

مي روي تا ته آن كوچه كه او پشت بلوغ سر به در مي آورد

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي

دو قدم مانده به گل

پاي فواره جاويد اساطيرزمين مي ماني

و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد

در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي

كو دكي مي بيني

رفته از كاج بلندي بالا جوجه بر دارد از لانه نور

و از او ميپرسي

خانه دوست كجاست؟"

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 12:19  توسط ترنم  | 

باد آمد..در بگشا..اندوه خدا آورد

خانه بروب..افشان گل..پيك آمد ..پيك آمد 

مژده ز "نا" آورد

آب آمد..آب آمد..از دشت خدايان نيز گلهاي سيا آورد

ما خفته.. او آمد..خنده شيطان را بر لب ما آورد

مرگ آمد

حيرت ما را برد

ترس شما آورد

در خاكي..صبح آمد..سيب طلا..از باغ طلا آورد..........

                                                                                 سهراب سپهري

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 13:4  توسط ترنم  | 

در درون تو کسی دنیایی است

و تو را یاری خواهد داد که خواستن را به شدن بدل کنی

پس خویشتن را آنگونه که می پسندی تر سیم کن و دست به کار آنچه باید

بارانی باید تا رنگین کمانی بر آید.................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 22:0  توسط ترنم  | 

پاییز

مزرعه

زردی گندم زار

مترسک می دانست تا او باشد کلاغ ها از گرسنگی خواهند مرد

فردایش مترسک خود را کشته بود

او تازه کلاغ ها را فهمیده بود...................

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 22:6  توسط ترنم  | 

بهار خاموش

 

 

بر آن فانوس كه ش دستي نيفروخت

بر آن دوكي كه بر رف بي صدا ماند

بر آن آيينه ي زنگار بسته

بر آن گهواره كه ش دستي نجنباند

 

بر آن حلقه كه كس بر در نكوبيد

بر آن در كه ش كسي نگشود ديگر

بر آن پله كه بر جا مانده خاموش

كس اش ننهاده ديري پاي بر سر

 

بهار منتظر بي مصرف افتاد!

 

به هر بامي درنگي كرد و بگذشت

به هر بامي درنگي كرد و اِ ستاد

ولي نامد جواب از قريه نزدش

 

نه دود از كومه يي برخاست در دِه

نه چوپاني به صحرا دم به ني داد

نه گل روييد نه زنبوذ پر زد

نه مرغ كدخدا برداشت فرياد

 

به صد اميد آمد رفت نوميد

بهار- آري بر او نگشود كس در

درين ويران به رويش كس نخنديد

كس اش تاجي ز گل ننهاد بر سر

 

كسي از كومه سر بيرون نياورد

نه مرغ از لانه نه دود از اجاقي

هوا با ضربه هاي دف نجنبيد

گلي خود روي بر نامد ز باغي

 

نه آدمها نه گاو آهن نه اسبان

نه زن نه بچه...دِه خاموش خاموش

نه كبك انجير مي خواند به دره

نه بر پسته شكوفه مي زند جوش

 

به هيچ اربه يي اسبي نبستند

سرودِ پتكِ آهنگر نيامد

كسي خيشي نبرد از دِه به مزرع

سگِ گله به عو عو در نيامد

 

كسي پيدا نشد غم ناك و خوشحال

كه پا بر جاده ي خلوت گذارد

كسي پيدا نشد در مقدم ِ سال

كه شادان يا غمين آهي بر آرد

 

غروبِ روزِ اول ليك تنها

درين خلوتگهِ غوكان مفلوك

به ياد آن حكايتها كه رفته است

ز عمق بركه يك دم ناله زد غوك........

 

بهار آمد نبود اما حياتي

درين ويرانسراي محنت آور

بهار آمد دريغا از نشاطي

كه شمع افروزد و بگشايدش در!

 

                                                                               احمد شاملو

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 13:38  توسط ترنم  | 

چراغی در دست

چراغی در دلم

زنگار روحم را صیقل می دهم

آینه ای در برابر آینه ات می گذارم

تا از تو ابدیتی بسازم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 22:4  توسط ترنم  | 

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 11:23  توسط ترنم  |